<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>یک ماما  با چکمه های سفید</title>
		<link>http://newmidwife.blogsky.com</link>
		<description>آیا در این دنیا کسی هست بفهمد، که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>مامانی برام لالایی بخون</title>
					<link>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/27/post-243/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 500px; height: 305px;&quot; src=&quot;http://www.technolife.ir/upload/blog/283/283feaa0932d70487cb9c20f3cca2b0c.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یادتون میاد وقتی کوچولو بودیم شبها چجوری با صدای لالایی مادرمون آروم و راحت به خواب می رفتیم&amp;nbsp; تازه کلی هم خوابهای &lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#ff6600&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;ر&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#6600ff&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;ن&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;گ&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#00ff00&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;ی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; و قشنگ می دیدیم،یادتون میاد نوای لالایی مادرمون بود که اولین نغمه ماندگارو تو ذهنمون تشکیل داد...مطمئنم که یادتون میاد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;اما این روزهاحس &amp;nbsp;می کنم بیشترما بچه ها(دهه شصتیا) حالا به هر دلیلی ،شایدبیشتراز هر زمان دیگه ای دلتنگ اون لالایی ها شده باشیم &amp;nbsp;و حتی شاید بیشتر از اون موقعها ،الانه که به این لالاییها احتیاج داریم :( گاهی حس می کنیم به یک خواب &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;آروم و راحت&lt;/span&gt; نیاز داریم،خوابی که بی دغدغه باشه،خوابی که وقتی چشمامونو می بندیم هزارجور فکر و خیال به سمت مغزمون هجوم نیاد&lt;em&gt;(فکرقسط عقب افتاده وام،پول اجاره خونه،بحث امروز با مدیر،امتحان آخر هفته،خرید جهیزیه،نوشتن پایان نامه،بدست آوردن دل دختر همسایه،مریضی عزیز جون،پیدا کردن شغل خوب،شمردن روزای آخر سربازی،تعمیرخودرو،چک برگشت خورده،چیکه کردن سقف حموم ،سوسکها مزاحم تو دستشویی که وقتی مریم اونارو میبینه کلی میترسه وهنور نرفته خودشو خیس می کنه،نتایج کنکور،خواستگار خوب و...)&lt;/em&gt; تا مارو بد خواب نکنه و نخوایم از سراجبار و یا حتی عادت بریم سراغ قرص های خواب آور،خوابی که صبح فرداش نوید روزها و اتفاقات خوب و خوشحال کننده باشه...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بگذریم، بهونه نوشتن این پست تماس تلفنی یکی از دوستانم به من بود که از بی خوابی های کوچولوش گله می کردو ناراحت بود و نمیدونست باید چیکارکنه،اولش سایر احتمالاتی که باعث بدخوابی و بی قراریهای نوزادش می شد رو بررسی کردم و وقتی بهش گفتم نی نی ش مشکلی نداره خوشحال شد،اما همچنان صداش گرفته بود بهش گفتم حالا فهمیدم چی شده و چراگل پسرت بد خواب شده،گفت خب بگو چی شده؟!گفتم: نازنین هنوز با محسن مشکل داری؟هنوز نتونستی مشکلتو باهاش حل کنی؟که یه هو از پشت تلفن صدای شکسته شدن بغضشو شنیدم که گفت:نه هنوز نتونستم،یعنی همش تقصیر محسنه،اصلاً بامن همکاری نمی کنه،این روزها هم شنیدن صدای گریه و بی قراریهای امیرحسین براش شده بهونه،میگه من نمی تونم صداشو تحمل کنم وزودی پامیشه میره خونه مادرش،وقتی ازش میخوام تو مراقبت بچه بهم کمک کنه شونه خالی میکنه و بهم میگه:خودت بچه رو خواستی من از روز اول هم بهت گفتم بچه نمی خوام،مستانه بخدا دیگه کلافه شدم،نمیدونم باید چیکارکنم؟بهش گفتم:عزیزدلم ،من که بهت گفته بودم تا وقتی رضایت محسنو نگرفتی نباید بچه دار میشدی بهت گفته بودم باید ذهنشو آماده کنی تا اون بتونه ورود یکی دیگه رو به دنیای دونفرتون بپذیره،اما تو عجله کردی،حالا هم با گفتن این حرفا نمیخوام اذیتت کنم و حس کنی دارم نمک به زخمت میپاشم،اما میخواستم بهت بگم یکی ازدلایلی که باعث میشه امیرحسین اینقدربی قرار و بدخواب بشه،دعواها و فریادهای شما دونفره،و تا خودت به آرامش نرسی اون طفلکی هم نمی تونه آروم بشه،بنابراین سعی کن به خودت و شرایطتت مسلط بشی و از وضع موجودت راضی باشی بالاخره&amp;nbsp; این خودت بودی که قبل از همه خواستی که امیرحسین پاشو به این دنیا بذاره،خیالت هم ازجانب محسن راحت باشه&amp;nbsp; با شناختی که من ازش دارم مطمئنم اگه تو بتونی امیرحسین رو آروم تر کنی و خنده های قشنگشو به باباییش نشون بدی اون راحتتر میتونه بااین اوضاع کنار بیاد و همه چیز رو بپذیره(فقط به یکم زمان احتیاج داره همین.) ،در این صورت بهت قول میدم چندوقت بعد خودش مشتاقانه ازت میخواد که کوچولو رو بغل کنه تامحبت پدرانه شو بتونه نشون بده،نازنین یادت باشه این تویی که باید اوضاع رو دراین شرایط کنترل کنی،پس آروم باش و بدون&lt;em&gt;&lt;strong&gt; همه چیز درست میشه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;،نازنین،برخلاف تصورت که فکرمیکنی چون امیرحسین کوچولوه حتمن متوجه نمیشه داره چی دور و اطرافش می گذره و هرجور که دلتون میخواد رفتار می کنید ،داد می زنید و لابد حضور این طفل معصوم رو&amp;nbsp; هم مسبب این مشکلات می دونید، اما باید بهت بگم،&amp;nbsp; برعکس امیرحسین بخوبی متوجه اوضاع مامان و باباش شده و با گریه های مداومش داره بهتون میگه که ناآرومه و ناراحته،پس سعی نکن بیشترازاین نگرانش کنی بهش محبت کن به روش &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 102);&quot;&gt;لبخند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;بزن آروم نازش کن ،اونو تو بغلت بگیر&amp;nbsp; ببوسش و بوی تنشو عاشقانه حس کن و موقع خواب حتمن براش لالایی بخون....لالایی تو دلنوازترین و خوش آهنگترین سمفونی ممکنه...بهت قول میدم اینطوری هر سه نفرتون آروم تر میشد...قول میدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن1:یادم اومد تو آرشیو موسیقیم یه آلبوم از حمید جبلی &lt;em&gt;( بنام سبزه ریزه میزه)&lt;/em&gt;دارم که شامل &amp;nbsp;آهنگهایی که در دستگاه های موسیقی اصیل ایرانی،برای کودکان دوست داشتنی خونده شده،نام یکی ازاین آهنگها لالایی بود...بنظرم خیلی زیبا و هنرمندانه اجراشده.لینک دانلودشم می ذارم که اگه دوست داشتین گوش کنید :)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0033cc&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://s3.picofile.com/file/7382936341/04_Lalaeii_Jame_Daran_.wma.html&quot;&gt;لالایی&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;(ازآلبوم سبزه ریزه میزه-کاری از حمید جبلی)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن2:این روزها مادربزرگم همیشه تو گوشم زمزمه میکنه:نگران نباش به خدا توکل کن همه چیز درست میشه، اما اون ازکجا میدونه همه چیز درست میشه؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;





</description>
					<pubDate>Wed, 16 May 2012 16:25:58 GMT</pubDate>
          <comments>http://newmidwife.blogsky.com/Comments.bs?PostID=243</comments>
          <author>مستانه قوامی</author>
          <guid>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/27/post-243/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>Be sure to</title>
					<link>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/23/post-241/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://asmaneh.ir/Images/Fck/image/No%20Cm%20(516).jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;*داشتم زبان تخصصی(English&amp;nbsp;for the students of Medicine) می خوندم وسطش یه جمله&lt;em&gt; &lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#cc0000&quot;&gt;عاشقانه&lt;/font&gt;&lt;/em&gt; دیدم:&lt;span class=&quot;Apple-tab-span&quot; style=&quot;white-space: pre; &quot;&gt;	&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;georgia, 'times new roman', times, serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;!!Don't&amp;nbsp;worry, he will &amp;nbsp;come back without&amp;nbsp;doubt &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;em&gt;*&lt;a href=&quot;http://s3.picofile.com/file/7378366983/08_The_Day_Before_The_Day.mp3.html&quot;&gt;(The Day before The Day(Dido&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;




</description>
					<pubDate>Sat, 12 May 2012 11:57:27 GMT</pubDate>
          <comments>http://newmidwife.blogsky.com/Comments.bs?PostID=241</comments>
          <author>مستانه قوامی</author>
          <guid>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/23/post-241/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>به خاطر یک مشت امضاء</title>
					<link>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/19/post-240/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.bia2malezi.com/img/news4/job_interview_copy.jpg&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره1:بایداین نامه رو ببرین پیش آقای فلانی ایشون باید امضاء کنن&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره2:صبرکنید مگه نمی بینید چقدر سرم شلوغه پرونده تونو بذارید رو میز به وقتش بررسی می کنم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره3:نه،کی گفته باید بیاید اینجا،باید برید پیش خانم بهمانی اونجا کارشو پیگیری کنید!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره4: آقای مدیر تشریف ندارن،رفتن سمینار،بهتره هفته دیگه بیایید!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره5:نامه رو ببرید اتاق تایپ!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره6: چرا اومدین اینجا،گفتم که باید برید دبیرخونه طبقه 8 اتاق 456 درضمن آسانسورهم خرابه!لووول&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره 7:متاسفم این نامه هنوز چندتا امضای دیگه کم داره...نمیشه الان کاری کرد!کار استعلام هنوز ناتمومه!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره8:این مربوط به من نمیشه،باید خانم بهمانی دستورشو صادر کنن برید پیش ایشون!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره9: این درخواست هنوزدرحال بررسیه ،کارش طول میکشه!متوجه هستین که!!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اتاق شماره10:اتوماسیون مشکل داره...معلوم نیست کی راه بیفته،اینقدر هم سوال نپرسین!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;*دقیقاً چندبار شده این جملاتواز زبان کارمندان برخی ادارات بشنوید؟چندبار شده پله هارو یکی دوتا کنید تا زودتر ازاینکه مدیرمحترم از اتاقشون خارج شن،شما به ایشون برسید؟چندبارشده بعداز خروج از این ادارات جملات محبت آمیزنثار جمیع ازدست رفتگان برخی کارمندان(علی الخصوص عمه های آنها!) کنید؟چندبارشده به این و اون بگید 10کیلو کم کردم بس که این پله هارو بالاو پایین رفتم؟!رشوه وای وای....نه دیگه اینجاشو من نیستم،یعنی حاضرنیستم واسه خاطریه امضاء یه قرون هم بدم!(چندبارشده این جمله رو خطاب به اونایی که دلشون خوشه و بهتون میگن بابا حالا یه شرینی بهش بده ببین چطوری کارتو راه میندازه اصلن سه سوته &amp;nbsp;ها!!!)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;نمیدونم تا حالا چندبار شده که این جملاتو بگید یا بشنوید...اما هممون خوب میدونیم که طی شدن روند اداری &amp;nbsp;برای یه امضای کوچولو در بعضی از ادارات حکم عبور از هفت خان رستم رو داره و باعث میشه از خودمون بپرسیم الان هدف من از زندگی چیه؟!!&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/028.gif&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;






&lt;p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;امروز به یکی از دوستانم که به تازگی در یکی از ادارات دولتی استخدام شده بود سر زدم وقتی دیدم که مسئول نامه رسانشون(دقیقاًنمیدونم چی بهش میگن ولی یه آقایی بودکه نامه ها رو ازاین اتاق به اون اتاق می برد!البته فکرکنم آبدارچی هم بود با این تفاسیر یعنی دوتا کار انجام میداد!یعنی میشه احتمال داد دوتا حقوق هم بگیره؟!&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/016.gif&quot; /&gt;)چندتا نامه برای امضاء براش آورده بود! این بودکه یادحرفهایی که گفتم افتادم (همینکه چقدرامضاءگرفتن سخته و این حرفا!&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/012.gif&quot; /&gt;)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بعد روی میزکارش یه تیکه کاغذ کوچولو دیدم که روش نوشته بود: استدعا،مقتضی،مبذول فرمایید،پیرو،احتراماً،ضمیمه،باسلام و تحیات،باسلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات!،عطف به نامه،باستحضارمی رساند،معطوف می دارد،ایفاد می شود،لذا،متعاقباً،مواردمشروحه! و یه عالمه کلمات قلمبه دهن پرکن دیگه!گفت اینارو نوشتم که یاد بگیرم چجوری نامه اداری بنویسم!گفتم حالا مگه چی میشه درست و راحت نامه اداری بنویسیم و به جای این تعارفات هندونه زیربغل کن ،راحت بریم سر اصل مطلب،مثلاً بنویسم:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;em&gt;سلام آقای مدیر جان،امیدوارم حالتون خوب باشه و ماموریتی که به اتفاق همکارانتون تشریف برده بودین مفید بوده باشه و یه عالمه بهتون خوش گذشته باشه(ترکیه بودین دیگه نه؟!&lt;/em&gt;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/031.gif&quot; /&gt;)&lt;em&gt;&amp;nbsp;:دی،راستش ملالی نیست جز دوری شما،ازاین بابت اینو میگم که چندوقتیه منتظرشما هستم تانامه منو امضاء کنید!مدیر عزیز این مقام خیلی شایسته شماست لطفاً جون عمت این امضاء رو بزن من برم رد کارم،خیلی اینجا معطل شدم مگه نگفتین طرح تکریم ارباب رجوع و این حرفا هان؟؟؟ پس کو؟ چرا منو تکریم نکردین من دلم ازدست شما خونه هااا وگرنه میرم شکایت میکنم!بیا همه چیزو مسالمت آمیز حل کنیم اگه قول بدی زودتر کارمو راه بندازی من قول میدم چندتا شیشه ترشی کلم و روغن حیوونی و تخم مرغ محلی از دهاتمون واستون بیارم با بچه ها بخورید مارو &amp;nbsp;هم دعا کنید!قبوله؟؟&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;قربونتون برم خعیلی دوستون دارم،فقط زودتر لطفاً&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;بعداً&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;از همکاری شما تشکر میشود!&lt;/em&gt;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/031.gif&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن:بقول پسرخاله،مگه &amp;nbsp;چیه؟!چه عب داره؟مگه مدیر دل نداره؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 8 May 2012 21:53:25 GMT</pubDate>
          <comments>http://newmidwife.blogsky.com/Comments.bs?PostID=240</comments>
          <author>مستانه قوامی</author>
          <guid>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/19/post-240/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>نگاه کن</title>
					<link>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/16/post-237/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://javanblog.com/uploads/4/101225115000.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;نگاه کن که غم درون دیده ام&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;چگونه قطره قطره آب می شود&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;چگونه سایهء سیاه سرکشم&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;اسیر دست آفتاب می شود&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;نگاه کن&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;تمام هستیم خراب می شود&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;شراره ای مرا به کام می کشد&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا به اوج می برد&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا به دام می کشد&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;نگاه کن&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;تمام آسمان من&lt;/p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, arial; line-height: 15px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;پر از شهاب می شود&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, arial; font-size: 11px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;فروغ فرخزاد&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;&lt;em&gt;*ادامه شعر در ادامه مطلب&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;*دانلود با صدای زنده یاد &lt;a href=&quot;http://s3.picofile.com/file/7370902468/06_Aftab_Mishavad_mp3_81255.mp3.html&quot;&gt;خسرو شکیبایی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;*دانلود با صدای روان شاد &lt;a href=&quot;http://s3.picofile.com/file/7370906555/Jahan_Negah_Kon.mp3.html&quot;&gt;جهان قشقایی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;پ.ن:واژه ها مرا یاری کنید...کاش می توانستم کاش می شد...&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;تو آمدی ز دورها و دورها&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;ز سرزمین عطرها و نورها&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;نشانده ای مرا کنون به زورقی&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;ز عاجها، ز ابرها، بلورها&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا ببر امید دلنواز من&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;ببر به شهر شعرها و شورها&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;به راه پرستاره می کشانی ام&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;فراتر از ستاره می نشانی ام&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;نگاه کن&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;من از ستاره سوختم&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;لبالب از ستارگان تب شدم&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;ستاره چین برکه های شب شدم&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;چه دور بود پیش از این زمین ما&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;به این کبود غرفه های آسمان&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;کنون به گوش من دوباره می رسد&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;صدای تو&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;صدای بال برفی فرشتگان&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;نگاه کن که من کجا رسیده ام&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;به کهکشان، به بیکران، به جاودان&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;کنون که آمدیم تا به اوجها&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا بشوی با شراب موجها&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا بپیچ در حریر بوسه ات&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا بخواه در شبان دیرپا&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا دگر رها مکن&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;مرا از این ستاره ها جدا مکن&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;نگاه کن که موم شب براه ما&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;چگونه قطره قطره آب می شود&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;صراحی سیاه دیدگان من&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;به لای لای گرم تو&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;لبالب از شراب خواب می شود&lt;br style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot; /&gt;به روی گاهواره های شعر من نگاه کن&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-top: 3px; margin-bottom: 3px; line-height: 15px; &quot;&gt;تو می دمی و آفتاب می شود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
					<pubDate>Sat, 5 May 2012 16:12:52 GMT</pubDate>
          <comments>http://newmidwife.blogsky.com/Comments.bs?PostID=237</comments>
          <author>مستانه قوامی</author>
          <guid>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/16/post-237/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>من ماما شدم</title>
					<link>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/15/post-233/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://bringbirthhome.com/wp-content/uploads/2010/05/midwife-1.jpg&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;تا قبل از ورودم به رشته مامایی،اطلاعات چندانی درموردش نداشتم،تصورات ذهنیم هم خلاصه میشد به اون دسته از فیلم هایی که قرار بود،یه جنین توسط یه مامای خشن،که محل کارش درون یه زیر زمین تنگ و تاریک،که گوشه و سقف دیوارهای اونو تارهای عنکبوت پرکرده بودند،سقط بشه بود،این صحنه ذهنی هم اینگونه ادامه پیدا می کرد که اون زن(مادربچه)ازدیدن اون ماما بشدت ترس و وحشت پیدا می کردو صدای جیغ و فریادهای مکرر زنی که در حال کورتاژ بود،لرزه براندامش وارد می کرد و در حالی که آب دهنشو قورت می داد و رنگ از رخسارش پریده بود،صدای ماما رو می شنوه که بهش میگه زود باش برو رو تخت چند نفر دیگه هم پشت سرت تو نوبتن،بیخودی هم آب قوره نگیر،جوری واست سقطش می کنم که آب تو دلت تکون نخوره ها هاهاها!اما اون زن هنوز هم ته دلش راضی نبود و وقتی لکه های خون رو که روی زمین ریخته شده بودند،می دید بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای می ترسید،برای &amp;nbsp;یه لحظه چشماشو بست و سعی کرد یه نفس عمیق بکشه هنوز چشماشو باز نکرده بود که با صدای آژیرماشین پلیس بخودش اومد پرده رو از کنار پنجره کشید و دید که شوهرش همراه با چندنفر از اعضای نیروی انتظامی دراونجا رو باز کردن ویکیشون بلند صدا می زنه:&lt;em&gt;خانم ماما دستا بالا بی حرکت!هرجا هستی زود خودتو نشون بده اینجا تحت کنترله تلاشت برای گریز بی فایده است!!!&lt;/em&gt;(کسی این فیلمو دیده؟!;) )،اما بعدها تصورات ذهنی دیگران هم بر تصورات اسبقم اضافه شد و علاوه بر حرکت خبیثانه ای که تو ذهن خودم بود،این قضیه که ماماها اصولاً خیاط های ماهری در زمینه دوخت و دوز انواع پرده ها حتی با گلدوزی هستند هم اضافه شد!اباری تصورات ذهنی من محدود به این اطلاعات نشد و بعدها متوجه شدم که ماماها در واقع نسل اصلاح شده ی قابله ها هستند و دامنه فعالیتشون بطور کلی متفاوت از چیزیه که عوام فکر می کنند!این بعدها درست زمانی بودکه من وارد رشته مامایی شدم و از نزدیک با حیطه فعالیت ماماها آشنا شدم و متوجه شدم ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;











&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;رشته مامایی و فعالیتش بطور کلی متفاوت از اون چیزهایی بود که قبلاً در موردش فکر می کردم...روزها و شبها هفته ها و ماه ها و حتی سالها،گذشت تا من بتونم با مفهوم مامایی آشنا بشم و بدونم کی هستم و وظیفه ام چیه و چه آرزوهای برای خودم در این رشته دارم خدارو شکر می کنم که تا به این لحظه از انتخاب این رشته تحصیلی خیلی راضی هستم و ازاینکه عمده فعالیتم مربوط به امر تولد میشه پر از حس زندگی میشم،این حس رو درست سال قبل که مشغول گذروندن واحد مدیریت در بخش ساکت و مخوف آی سی یو بودم بدست آوردم،بخشی که هرازچندگاهی یکی از بیمارانش به دلیل وضعیت وخیمی که داشت در نهایت سکوت دارفانی رو وداع می گفت و ملحفه ی سفید رنگی بر روی او نهاده میشد،اون زمان بود که قدر بخش شلوغ و پرسرو صدا و حتی جیغ های مادران در انتظار تولد در زایشگاه رو دونستم و هیچ وقت از شنیدن این صداها خسته نشدم...(این خاطره رو در یکی از مصاحبه هام هم گفته بودم!)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اما این روزها دلتنگم،دلتنگ گریه های نوزادان و خنده های مادران،دلتنگ بی قراری هایم،دلتنگ خستگی هایم،دلتنگ لباسهای سبزم،و بیشتر از همه دلتنگ چکمه های سفیدم هستم...درست هفت روزپیش بعداز گذراندن یک آزمون کتبی و دو آزمون عملی فاینال پرونده تحصیلی من در دوره کارشناسی در این رشته بسته شد....راستش تا قبل ازاین آزمونها به هیچ وجه احساس نمی کردم دچار این احساست بشم،پراز استرس بودم پراز بی خوابیها پر نگرانیها پر ازترسها ...اما درست در لحظه ای که تمام مراحل آزمون عملی زایشگاهم در کنار سه تن از اساتیدم به پایان رسید پراز اشک شدم...یک لحظه تمام آن چهارسال تمام آن دوران دانشگاهی و &amp;nbsp;واحد های بیمارستانی جلوی چشمانم آمد و بغضم شکسته شد...و از همان لحظه دلتنگ شدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اما امسال بالاخره به طور رسمی و شرعی و قانونی ماما شدم! مامایی که حالا باید&amp;nbsp;&lt;em&gt;دوره طرح&lt;/em&gt;خود را بگذراند تا بیشتراز هر زمان دیگری بر مهارتهای قانونی اش البته!،تبحرپیدا کند...تا در نهایت بتواند آرزوهای خویش را در این حیطه عملی سازد...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;روز &amp;nbsp;جهانی ماما رو به همه ماماهای عزیز تبریک میگم&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;






</description>
					<pubDate>Fri, 4 May 2012 20:51:22 GMT</pubDate>
          <comments>http://newmidwife.blogsky.com/Comments.bs?PostID=233</comments>
          <author>مستانه قوامی</author>
          <guid>http://newmidwife.blogsky.com/1391/02/15/post-233/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

