یک ماما با چکمه های سفید

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد، که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟

 

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
اشتباه فکر کردم
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 9:24 PM روز جمعه 2 دی ماه سال 1390
 


ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشیم...

______________________________________

پ.ن:شده این بیت شعر و باخودتون تکرار کنید؟ 


 
comment نظرات (23)
 
 
اینجا تعطیل نیست
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 2:06 PM روز دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390
 

می دانی

یک وقت هایی باید 

روی یک تکه کاغذ بنویسی 

تعطیل است ...

و بچسبانی پشت شیشه افکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دستهایت را زیر سرت بگذاری

و به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی...

در دلت بخندی

به تمام افکاری که 

 پشت شیشه ذهنت

صف کشیده اند...

آن وقت با خودت بگویی

بگذار منتظر بمانند!!!


 
comment نظرات (32)
 
 
سکوت سرشار از ناگفته هاست
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 2:02 PM روز جمعه 11 آذر ماه سال 1390
 


دلتنگی‌های آدمی را

باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می‌ماند.
سکوت، 
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق
های نهان
و
شگفتی های 
بر زبان نیامده.
در این سکوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو

و من...

__________________________________________________________________________

پ.ن1:احساس می کنم این قطعه امروز به حال و هوای دلم خیلی نزدیکه  مدام دارم می شنومش انگار پاسخ تمام سوالهای بی جوابمه...(امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید)


پ.ن2 :سروده‌ای از: مارگوت بیکل

ترجمه و صدای: احمد شاملو
موسیقی و پیانو: بابک بیات


 
comment نظرات (52)
 
 
ارزشهای بر باد رفته
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 5:57 PM روز شنبه 5 آذر ماه سال 1390
 
یادمه وقتی کوچیک بودم همیشه علاقه خاصی به ماه رمضون و ماه محرم داشتم!میدونید واسه چی؟!ماه رمضونو واسه خاطر سریالهاش و ماه محرمو واسه نذریهاش!همیشه از اینکه یکی زنگ در خونه رو میزد و میگفت:نذریه!کلی ذوق میکردم و خودم تندی میرفتم دروباز کنم اما چون ظرف غذا گرم بود و دستان کوچیک من توانایی حمل اون غذا رو نداشتن خجالت زده می گفتم:ببخشید میشه یه لحظه صبر کنید برم داداشمو صدا کنم آخه اینا خیلی داغه دستمو میسوزونه!
یه چیزدیگه ای هم که باعث میشد بیشتراین ماه(محرم)رو دوست داشته باشم شرکت در مراسم سینه زنی آقایان  به همراه پدرم بود!وقتی می دیدم که دسته های سینه زنی با چه نظم و ترتیبی یه مسیرخاص رو طی میکنن و بعد یک بیت شعرو همه باهم تکرار میکنن خیلی لذت میبردم!
اما حالا اوضاع خیلی فرق کرده،دیگه مثل سابق بوی خوش غذای نذری منو به وجد نمیاره و حضور در مجالس سینه زنی آقایان برام قابل توجه و مهم نیست...اینا واسه خاطراین نیست که اعتقادم نسبت به این مسائل کمرنگ شده نه!واسه خاطراینه که فهمیدم :
یه عده خیلی زیاد کل کسب و کارشون شده ماه محرم و غذای نذری ،شده تیپ مشکی چندروزه شده ریا شده تذویر شده دغل بازی ،شده اینکه یه عده از جماعت نسوان میرن کنار دسته های سینه زنی و بروبر مشغول تماشا میشن خب که چی آخه؟!خب ده روز تا عاشورا عزاداری کردی چایی بین مردم پخش کردی نقاره زدی تیکه علم کردی باشه دستت درد نکنه اما میشه بگی چی از مفهموم و فلسفه قیام امام حسین(ع) فهمیدی؟! چقدر سعی کردی راه و رسم زندگیت مثل اون امام باشه؟چندبار شده وقتی خیلی گرفتاری خیلی درگیری ،کارتو برای چنددقیقه رها کنی بری نمازاول وقت بخونی مگه نماز ظهر عاشورا یادت رفت،خودت بودی قالی پهن کردی وسط خیابون و گفتی آخ که من چقدر دلم میخواد نمازم مثل امام حسین به موقع باشه حتی تو شرایطی که جونم درخطره.... چی شد اون حرفا؟واسه خودت اینقدر فیلم بازی نکن لطفاً!

پ.ن1: علاقه  ای به شرکت تو مراسمی که یه عده مداح به هردری میزنن تا اشک ملت رو درآران ندارم ترجیح میدم اینجورموقعها تو خونه بمونم و یه کتاب بخونم تا بیشتر و عمیق تر با این رخداد عظیم آشنا بشم،تازه ممکنه واسمون نذری بیارن بنابراین  بهتره یکی خونه باشه تا بره نذری رو بگیره!
پ.ن2:داشتم با خودم فکر میکردم ماهایی که این همه ادعای مسلمونیت می کنیم یه ماه کامل روزه میگیریم یه ماه مکه میریم یه ماه عزاداری میکنیم اگه واقعا از عمق وجودمون با این آداب و رسوم اسلام و دین آشنا میشدیم الان وضعمون این نبود!مشکل ما اینه که هیچ وقت نمیتونیم حد اعتدالو نگه داریم یا همیشه افراط میکنیم و بیش از حد به مسئله توجه نشون میدیم یا تفریط می کنیم و برخی مسائل رو کلاً نادیده می گیریم!
پ.ن3:آغازسال 1433 هجری قمری ،السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ....


 
comment نظرات (38)
 
 
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 9:38 PM روز جمعه 4 آذر ماه سال 1390
 

من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق


خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو 


پ.ن1: پیشنهاد می کنم اینجا این بیت شعر زیبارو گوش کنیدو لذت ببرید.

پ.ن2: از غزلیات مولوی



 
comment نظرات (11)
 
 
<<   4      5      6      7      8      9      10      11      12      13   >>