یک ماما با چکمه های سفید

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد، که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟

 

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
خاطرات زایمان
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 3:56 PM روز پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390
 

اپیزود اول: بعداز اینکه بچه رو از تو رحم مادر خارج کردم ، مادر با همون حالت خستگی و دردمندی ازم پرسید:خانم بچه ام چیه؟ بهش گفتم: یه دختر ناز تپل :) بعدازاینکه این حرفو شنید بی اختیار شروع کرد به گریه کردن،و قبل ازاینکه دلیل گریشو بپرسم گفت اینبار کارم تمومه شوهرم گفته اگه این یکی بچه هم دختر شد برای همیشه خونه پدرم بمونم تا طلاقم بده ،چیزی برای گفتن نداشتم :|


اپیزود دوم: تو اتاق لیبر(درد) کنار مادر باردار ایستاده بودم تا دردها و انقباضات رحمی اونو کنترل کنم خانم بوی بسیار نامطبوعی داشت و درحالی که 25 سال بیشتر سن نداشت براحتی میشد دستهای پینه بسته اونو تشخیص داد،بهش گفتم خانم چرا قبل ازاینکه بستری بشی یه دوش نگرفتی،گفت: بوی طویله ناراحتت میکنه :|،گفتم: من ماسک دارم مسئله ای نیست اما خودت اینطور اذیت نمی شی،گفت:کارهر روزمن جارو کردن و جمع کردن فضولات گاو گوسفندهای برادر شوهرمه اون چوپانه،واسه همین این بو رو میدم گفت: خب اینها بکنار ولی نباید بعدش یه دوش بگیری،گفت:خانم ما تو خونه مون حمام نداریم باید یه جای خیلی دور از محل خونه برم تا به حمام برسم ما واسه حمام کردن باید آب جوش آماده کنیم اونم نه روی گاز،روی تنور گلی تازه قبلش هم باید هیزم جمع کنیم تا آتیش درست کنیم... چیزی برای گفتن نداشتم:|


اپیزود سوم:بعد ازاینکه خانم رو معاینه کردم فهمیدم که چیزی تا زایمانش نمونده بسرعت مقدمات اتاق زایمان رو فراهم کردم تا اونو راهی اتاق مخصوص زایمان کنم چهره خانم بسیار بشاش بود با اینکه لحظات دردناکی رو می گذروند اما خم به ابرو نمی آورد با خودم گفتم حتماً آستانه تحمل درد این خانم خیلی زیاده!سرم رو که به عقب برگردوندم دیدم سه تا زن پشت سرم ایستادن بعدش منو به گوشه ای کشوندن و گفتن خانم ماما خیلی مواظب این زن داداش ما باش آخه این یکی بچه اش پسره :دی....چیزی برای گفتن نداشتم :|


اپیزود چهارم:خانمی با درد بسیار زیاد برای معاینه اومد قبل ازاینکه معاینه اش کنم ازش سونوگرافی هاشو خواستم تا مشخصات جنین ، و سن حاملگی رو بدونم ،نتیجه سونو مشخص می کرد که جنین بسیار ناهنجاره سرش از حد نرمال بسیار بزرگتره ،دستها و پاهاش دچار ناهنجاری هستن و کلیه های اون هم دچار آسیب دیدگی شدید و غیر قابل درمان هستند قلب جنین هم بسیار افت کرده بود...چندساعت بعد گذشت و خانم برای زایمان آماده شده بود ،اصلاً باورم نمیشد چی میدیم برای یک لحظه ترس تمام وجودمو در برگرفت و حس کردم دستانم توانایی حمل این نوزادو ندارن تمام شکل و شمایلش عجیب بود..مثلاً چیزی به نام چشم در صورتش وجود نداشت و دندانهای پیش بسیار بزرگی که در دهانش خودنمایی می کردن....اینار چیزی برای گفتن داشتم!،گفتم خدایا شکرت به خاطر همه چیز :(


پ.ن:سلام دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده بود ،این روزها در شهرستان محروم و...! مشغول پرکردن آمار زایمانی هستم یه امروزو هم آف شدم که استراحت کنم خوبید؟ چه خبر؟خوش می گذره؟ببخشید اگه خاطرات زایمانی حوصلتونو سر برد!سعی میکنم کمتر اینطور خاطراتو بنویسم،آخه فکرشو بکنید در آستانه سال 2012 و پیشرفت و تکنولوژی  و اینجور چیزها هنوز سطح تفکرات یه عده چقدر پایینه!!! آخه به کجا می خوایم برسیم ما با این وضعمون !؟!


 
comment نظرات (39)
 
 
یکبار برای همیشه
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 11:08 PM روز پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390
 


خدایا چی میشه بیای پایین بگی..

کات...

این سکانس رو از اول می گیریم

شاید میشد بهتر بازی کنمش!!!


پ.ن: گاهی وقتها حسرت تکرار شدن بعضی لحظات تو زندگی تا ابد به دل می مونن،لحظاتی که بعدش دچار خودآزاری میشی و می گی کاش فقط یه بار دیگه ،یه باردیگه تو اون موقعیت قرار می گرفتم تا شاید ......اما دیگه دیر شده و اون اتفاق یکبار برای همیشه بوده!


 
comment نظرات (38)
 
 
شاید ارزش دیدن ندارد
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 09:47 AM روز پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390
 
درسته که بهترین منتقدین فیلم و سینما این فیلمو یک شاهکار هنری دونستن درسته که نظرات مثبت و موافق بی شماری درباره این فیلم نوشته شده درسته که فیلم در پرداخت به جزئیات بسیار عالی عمل کرده درسته که با دیدن فیلم حوادث نوستالژیکی در ذهن تداعی میشن درسته که موسیقی فیلم خیلی به دلنشینه درسته که هنرمندان فیلم بهترین بازی خودشونو در این فیلم به نمایش گذاشتند اما....تو خودت میتونی نظر خودتو داشته باشی و دربرابر این همه نظرات موافق بلند شی و دستتو بالا بگیری و بگی نه! من اصلاً از دیدن این فیلم لذت نبردم! لذت نبردم نه بخاطر اینکه کاش فلان نمای فیلم بهتر بود از سوی دیگه گرفته بشه نه بخاطر اینکه کاش فلان دیالوگ با حس بیشتری بیان میشد نه بخاطر اینکه بازیها خیلی ضعیف بودند نه بخاطراینکه فیلم دغدغه روز مردم نبود نه بخاطر اینکه فیلم بدون پایان مناسب رها شد....بلکه بدلیل اینکه فیلم به دلنشینی نبود بدلیل اینکه احساس تعلیق رو در من بیینده ایجاد نمی کرد بدلیل اینکه شخصیتهای متعددی در این فیلم بودند و بنابراین هیچکدام از شخصیتها به خوبی پرادخته نشده بودند  به همین خاطر نمی تونستم با یکی از شخصیتهای فیلم ارتباط برقرار کنم و خودم رو جای شخصیت اول فیلم بذارم و بجای اون فکر کنم،فکر کنم اگه الان من هم جای فلان شخصیت بودم بازهم چنین عملی را انجام می دادم یا چنین تصمیمی می گرفتم؟

پ.ن1: راستش قبل از دیدن فیلم یه حبه قند سعی کردم نظرات منتقدین و صاحبنظران مختلفی رو دربارش بخونم که در نهایت به این نتیجه رسیدم فیلم ارزش دیدن رو داره و حداقلشم این بود که تا الان پرفروش ترین فیلم روی پرده محسوب میشه!اما نمی دونم یعنی میون این همه مخاطبی که این فیلمو دیدن تنها من بودم که ناراضی از روی صندلی سینما بلند شدم!؟!

پ.ن2:میدونید دیدن این فیلم درسته حس خوبی رو بهم القا نکرد اما عوضش باعث شد به یه نتیجه برسم اونم اینه که اگه تعداد نظرات موافق درباره مسئله ای زیاد باشه و صاحب نظران مختلفی اونو تایید کنن دلیل بر این نیست من هم، هم رای اونها بشم و فلان مسئله رو تایید کنم!من هم میتونم نظر خاص خودمو داشته باشم و ازش دفاع کنم...بنابراین این ضرب المثل اینجا صدق نمیکنه که بگم گرخواهم نشوم رسوا باید هم رنگ جماعتی بشم!!! که نمیشم!

پ.ن3: سلامتی همه فیلمهای قشنگی که خیلیها اونارو فیلم فارسی می دونن و اصلاً براشون مهم نیست که  یه کارمند خسته که صبح تا شب جون میکنه وبعدش  دوست داره بیشینه پای یه فیلم و هی تخمه بشکنه تا واسه 2 ساعت هم که شده غم و غصه هاشو از یاد ببره و برای دفعه بیستم هم که شده فیلم قیصرو به عشق بهروز وثوق ببینه.


 
comment نظرات (19)
 
 
سلامی دوباره
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 11:42 PM روز سه شنبه 24 آبان ماه سال 1390
 

اسمش را می گذاریم دوست مجازی

اما آن سو یک آدم حقیقی نشسته

خصوصیاتش را که نمی تواند مخفی کند

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد

نگرانش می شوم

دلتنگش می شوم

وقتی در صحبتهایم به عنوان دوست یاد می شود

مطمئن می شوم که حقیقیست

هر چند کنارهم نباشیم

هرچند صدای هم را نشنیده باشیم

من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم

هر کجا که باشد

همه شما عزیزانم را در دنیای مجازی دوست دارم


پ.ن: سلام،سلامی به گرمای وجود تک تک شما دوستان خوبم شما مهربانانم که با پیامهای سراسر عشق و محبتتان مرا شرمنده خود ساختید...خوشحالم که مجدداً فرصتی پیدا کردم که بتوانم بازهم در کنار شما عزیزانم باشم.دوستتان دارم



 
comment نظرات (31)
 
 
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 1:49 PM روز جمعه 13 آبان ماه سال 1390
 

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم

شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

 

تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو

بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم

 

مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه

چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه

 

تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است

چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

 

تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه

مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه

 

چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو

مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو


پ.ن:این شعر زیبای فریدون مشیری رو میتونید اینجا باصدای همایون شجریان گوش کنید.


 
comment نظرات (20)
 
 
<<   5      6      7      8      9      10      11      12      13      14   >>