تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

یادتون میاد وقتی کوچولو بودیم شبها چجوری با صدای لالایی مادرمون آروم و راحت به خواب می رفتیم تازه کلی هم خوابهای رنگی و قشنگ می دیدیم،یادتون میاد نوای لالایی مادرمون بود که اولین نغمه ماندگارو تو ذهنمون تشکیل داد...مطمئنم که یادتون میاد.
اما این روزهاحس می کنم بیشترما بچه ها(دهه شصتیا) حالا به هر دلیلی ،شایدبیشتراز هر زمان دیگه ای دلتنگ اون لالایی ها شده باشیم و حتی شاید بیشتر از اون موقعها ،الانه که به این لالاییها احتیاج داریم :( گاهی حس می کنیم به یک خواب آروم و راحت نیاز داریم،خوابی که بی دغدغه باشه،خوابی که وقتی چشمامونو می بندیم هزارجور فکر و خیال به سمت مغزمون هجوم نیاد(فکرقسط عقب افتاده وام،پول اجاره خونه،بحث امروز با مدیر،امتحان آخر هفته،خرید جهیزیه،نوشتن پایان نامه،بدست آوردن دل دختر همسایه،مریضی عزیز جون،پیدا کردن شغل خوب،شمردن روزای آخر سربازی،تعمیرخودرو،چک برگشت خورده،چیکه کردن سقف حموم ،سوسکها مزاحم تو دستشویی که وقتی مریم اونارو میبینه کلی میترسه وهنور نرفته خودشو خیس می کنه،نتایج کنکور،خواستگار خوب و...) تا مارو بد خواب نکنه و نخوایم از سراجبار و یا حتی عادت بریم سراغ قرص های خواب آور،خوابی که صبح فرداش نوید روزها و اتفاقات خوب و خوشحال کننده باشه...
بگذریم، بهونه نوشتن این پست تماس تلفنی یکی از دوستانم به من بود که از بی خوابی های کوچولوش گله می کردو ناراحت بود و نمیدونست باید چیکارکنه،اولش سایر احتمالاتی که باعث بدخوابی و بی قراریهای نوزادش می شد رو بررسی کردم و وقتی بهش گفتم نی نی ش مشکلی نداره خوشحال شد،اما همچنان صداش گرفته بود بهش گفتم حالا فهمیدم چی شده و چراگل پسرت بد خواب شده،گفت خب بگو چی شده؟!گفتم: نازنین هنوز با محسن مشکل داری؟هنوز نتونستی مشکلتو باهاش حل کنی؟که یه هو از پشت تلفن صدای شکسته شدن بغضشو شنیدم که گفت:نه هنوز نتونستم،یعنی همش تقصیر محسنه،اصلاً بامن همکاری نمی کنه،این روزها هم شنیدن صدای گریه و بی قراریهای امیرحسین براش شده بهونه،میگه من نمی تونم صداشو تحمل کنم وزودی پامیشه میره خونه مادرش،وقتی ازش میخوام تو مراقبت بچه بهم کمک کنه شونه خالی میکنه و بهم میگه:خودت بچه رو خواستی من از روز اول هم بهت گفتم بچه نمی خوام،مستانه بخدا دیگه کلافه شدم،نمیدونم باید چیکارکنم؟بهش گفتم:عزیزدلم ،من که بهت گفته بودم تا وقتی رضایت محسنو نگرفتی نباید بچه دار میشدی بهت گفته بودم باید ذهنشو آماده کنی تا اون بتونه ورود یکی دیگه رو به دنیای دونفرتون بپذیره،اما تو عجله کردی،حالا هم با گفتن این حرفا نمیخوام اذیتت کنم و حس کنی دارم نمک به زخمت میپاشم،اما میخواستم بهت بگم یکی ازدلایلی که باعث میشه امیرحسین اینقدربی قرار و بدخواب بشه،دعواها و فریادهای شما دونفره،و تا خودت به آرامش نرسی اون طفلکی هم نمی تونه آروم بشه،بنابراین سعی کن به خودت و شرایطتت مسلط بشی و از وضع موجودت راضی باشی بالاخره این خودت بودی که قبل از همه خواستی که امیرحسین پاشو به این دنیا بذاره،خیالت هم ازجانب محسن راحت باشه با شناختی که من ازش دارم مطمئنم اگه تو بتونی امیرحسین رو آروم تر کنی و خنده های قشنگشو به باباییش نشون بدی اون راحتتر میتونه بااین اوضاع کنار بیاد و همه چیز رو بپذیره(فقط به یکم زمان احتیاج داره همین.) ،در این صورت بهت قول میدم چندوقت بعد خودش مشتاقانه ازت میخواد که کوچولو رو بغل کنه تامحبت پدرانه شو بتونه نشون بده،نازنین یادت باشه این تویی که باید اوضاع رو دراین شرایط کنترل کنی،پس آروم باش و بدون همه چیز درست میشه،نازنین،برخلاف تصورت که فکرمیکنی چون امیرحسین کوچولوه حتمن متوجه نمیشه داره چی دور و اطرافش می گذره و هرجور که دلتون میخواد رفتار می کنید ،داد می زنید و لابد حضور این طفل معصوم رو هم مسبب این مشکلات می دونید، اما باید بهت بگم، برعکس امیرحسین بخوبی متوجه اوضاع مامان و باباش شده و با گریه های مداومش داره بهتون میگه که ناآرومه و ناراحته،پس سعی نکن بیشترازاین نگرانش کنی بهش محبت کن به روش لبخند بزن آروم نازش کن ،اونو تو بغلت بگیر ببوسش و بوی تنشو عاشقانه حس کن و موقع خواب حتمن براش لالایی بخون....لالایی تو دلنوازترین و خوش آهنگترین سمفونی ممکنه...بهت قول میدم اینطوری هر سه نفرتون آروم تر میشد...قول میدم.
پ.ن1:یادم اومد تو آرشیو موسیقیم یه آلبوم از حمید جبلی ( بنام سبزه ریزه میزه)دارم که شامل آهنگهایی که در دستگاه های موسیقی اصیل ایرانی،برای کودکان دوست داشتنی خونده شده،نام یکی ازاین آهنگها لالایی بود...بنظرم خیلی زیبا و هنرمندانه اجراشده.لینک دانلودشم می ذارم که اگه دوست داشتین گوش کنید :)
لالایی(ازآلبوم سبزه ریزه میزه-کاری از حمید جبلی)
پ.ن2:این روزها مادربزرگم همیشه تو گوشم زمزمه میکنه:نگران نباش به خدا توکل کن همه چیز درست میشه، اما اون ازکجا میدونه همه چیز درست میشه؟!

تا قبل از ورودم به رشته مامایی،اطلاعات چندانی درموردش نداشتم،تصورات ذهنیم هم خلاصه میشد به اون دسته از فیلم هایی که قرار بود،یه جنین توسط یه مامای خشن،که محل کارش درون یه زیر زمین تنگ و تاریک،که گوشه و سقف دیوارهای اونو تارهای عنکبوت پرکرده بودند،سقط بشه بود،این صحنه ذهنی هم اینگونه ادامه پیدا می کرد که اون زن(مادربچه)ازدیدن اون ماما بشدت ترس و وحشت پیدا می کردو صدای جیغ و فریادهای مکرر زنی که در حال کورتاژ بود،لرزه براندامش وارد می کرد و در حالی که آب دهنشو قورت می داد و رنگ از رخسارش پریده بود،صدای ماما رو می شنوه که بهش میگه زود باش برو رو تخت چند نفر دیگه هم پشت سرت تو نوبتن،بیخودی هم آب قوره نگیر،جوری واست سقطش می کنم که آب تو دلت تکون نخوره ها هاهاها!اما اون زن هنوز هم ته دلش راضی نبود و وقتی لکه های خون رو که روی زمین ریخته شده بودند،می دید بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای می ترسید،برای یه لحظه چشماشو بست و سعی کرد یه نفس عمیق بکشه هنوز چشماشو باز نکرده بود که با صدای آژیرماشین پلیس بخودش اومد پرده رو از کنار پنجره کشید و دید که شوهرش همراه با چندنفر از اعضای نیروی انتظامی دراونجا رو باز کردن ویکیشون بلند صدا می زنه:خانم ماما دستا بالا بی حرکت!هرجا هستی زود خودتو نشون بده اینجا تحت کنترله تلاشت برای گریز بی فایده است!!!(کسی این فیلمو دیده؟!;) )،اما بعدها تصورات ذهنی دیگران هم بر تصورات اسبقم اضافه شد و علاوه بر حرکت خبیثانه ای که تو ذهن خودم بود،این قضیه که ماماها اصولاً خیاط های ماهری در زمینه دوخت و دوز انواع پرده ها حتی با گلدوزی هستند هم اضافه شد!اباری تصورات ذهنی من محدود به این اطلاعات نشد و بعدها متوجه شدم که ماماها در واقع نسل اصلاح شده ی قابله ها هستند و دامنه فعالیتشون بطور کلی متفاوت از چیزیه که عوام فکر می کنند!این بعدها درست زمانی بودکه من وارد رشته مامایی شدم و از نزدیک با حیطه فعالیت ماماها آشنا شدم و متوجه شدم ...

بهم گفت از شیفت صبح فقط همین خانم مونده 4 سانت گراوید 3 کیسه آب هم لیکیج شده...من دیگه باید برم امیدوارم شیفت خوبی داشته باشید. خداحافظ :)
فصل بهار شده بود و برحسب قاعده ای نانوشته انتظار نمی رفت تعداد مادران بستری برای زایمان در این فصل از سال آنچنان زیاد باشند که در راهرو هم زایمانی صورت بگیرد و کمی آن سوترهم زایمانی دیگر.
فصل بهار ،زمان گرده افشانی گلهاست! نطفه های بهاری در راه بودند...و تا زمان رسیدنشان وقت بسیار بود.(گرچه گاهی همه فصلها بهار می شوند...تا هیچ گلی بی شکوفه نماند)
منتظر یک روز آرام بودم ساکت و بی هیاهو...
از وقتی که وارد پره لیبرشدم مدام ناله می کرد و فریادمی زد و بیشتراز همه شوهرش را مورد لعن و نفرین قرار می داد و او را مسبب این وضعیت می دانست...گاهی که دردش کمتر می شد چشمانش را آرام می بست در این صورت بود که کمی زایشگاه از فریادهای پی در پی اش در امان می ماند(شایدهم این من بودم که به آرامش و سکوتش در آن روزاحتیاج داشتم)...بعداز شنیدن صدای قلب جنینش و معاینه فهمیدیم که تا زمان زایمان هنوز فرصت دارد تنهایش گذاشتم تا کمی استراحت کند و از طرفی می دانستم اگر در تمام مدت کنارش بمانم شروع به وصف الحال شوهر معتادش می کندو تمام دعاهای ناخیرش را به سوی او هدایت می کند و بوی نفرین همه این اتاق را پر خواهد کرد.
; من این بچه رو نمی خوام کاشکی می مرد از دستش راحت می شدم خدایااااااااااا بکشش دیگه تحمل ندارم...(شروع به جیغ زدن کرد)
وقتی شنیدم که دارد مدام پی در پی جیغ می کشد باخودم فکر کردم شاید دچار زایمان تسریع شده ،شده باشد بسرعت خودم را به او رساندم،کمی آرامتر که شد معاینه اش کردم ...فقط 5 سانت بود،بهش گفتم خانم بچه اولتون نیست که اینقدر دارین جیغ می کشین کمی آروم باشین هنوز جا دارین تازمان زایمان..دستش را در دستانم فشردم و سعی کردم حس امنیت و حضورم را به اون نشان دهم و به او بفهمانم درکش می کنم می دانم که درد دارد...
:لباستو از روی شکمت بکش بالا می خوام صدای قلب بچه رو بشنوم... :)
پروب سونیکیت رو روی شکمش گذاشتم تا صدای قلب جنین رو چک کنم
اما برای یک لحظه حس کردم که قلب خودم از طپش افتاد!
هیچ صدایی نمی شنیدم
محل پروب رو تغییر دادم گفتم حتما بچه تکان خورده و جایش عوض شده
اما بازهم هیچ صدایی نشنیدم
چشمان نگران مادرش را دیدم که به چشمان من دوخته شد و ناخودآگاه شروع به اشک ریختن کرد
; خانم تورو خدا چی شده؟ نکنه بچه ام مرده...رنگ از رخسارش پریده بود
(تو دلم گفتم کی بود 2 دقیقه پیش دعا میکرد بچه اش بمیره،خدایااااا...تو هر موقعیتی که نباید دهن آدم به هر بدو بیراهی باز شه)
: آب دهنمو قورت دادم گفتم نه چیزی نشده یه لحظه ساکت باش تا بتونم صداشو بشنوم
دستانم شروع به لرزیدن کردن....اما وانمود کردم هیچ اتفاقی نیفتاده
هیچ دلیلی برای نشنیدن صدای قلب پیدا نمی کردم
در عرض 15 دقیقه قبل شنیده بودم ...مورد خاصی مادرو تهدید نمی کرد صدای قلب جنین هم مشکلی نداشت نه برادی کارد بود نه افتی داشت.
که ناگهان صدای همکارم رو که کنار در ایستاده بود شنیدم، با لحنی بیخیال و در حالیکه مشغول خوردن چیزی بودگفت:
مستانه راستی این سونیکیت باتریش ضعیفه نمیشه باهاش شنیدخودتو خسته نکن من با سونکیت قبلی که اینجا بود جابه جاش کردم آخه این یکی تو ادمیت بود مجبور شدم قبلی رو بردارم یادم رفت بهت بگم ! راستییییییی می دونی چی شد!چند دقیقه پیش مسعود زنگ زد گفت تالار واسه 31اردیبهشت اوکی شده مستانه دارم میمیرم از استرس! میگم،بنظرت لباسی که دیروز دیدیم بهترنبود؟ قبلیه خیلی ساده بود چینش هم بنظرم کم بود حس کردم خیلی لاغرتر نشونم میده! ولی دیروزیه درسته دنبالش خیلی بلند بود!اما وقتی ساق دوش داشته باشم بیان دنبالشو بکشن مشکلی پیدا نمی کنم راستی واسه رقص چی؟!میشه راحت باش رقصید؟! میگم مهشیدوبنظرت واسه عروسی دعوت کنم یا نه!؟آخه پارسال که عروسی خواهرش بود دیدی چطوری ...
برای یه لحظه دلم میخواست سرش جیغ بکشم و آسمونو سرش خراب کنم...
در برگه چارت،FHR(ضربان قلب) 145 رو ثبت کردم.
از اون اتفاق به بعد تا لحظه زایمان دیگه هیچ ناله و فریادی از مادر نشنیدم فقط سکوت کرده بود و دردش را درونش نهفته می کرد وبخودش می پیچید.
از کنارش جم نخوردم.منهم ساکت بودم...
دو ساعت بعد تنها گریه نوزادش بود که سکوت آن روز زایشگاه را برای بار دوم در هم شکست...
پ.ن1:طپش یا تپش؟،باتری یا باطری؟
پ.ن2: تو استیشن که تنها شدم این آهنگ رو پلی کردم و مشغول نوشتن شرح زایمانی شدم.

"واز نشانه های او این است که همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنها آرامش یابید و در میان شما مهر و محبت قرار داد به درستی که در این امر نشانه هایی برای گروههای متفکر و اندیشمند وجود دارد"
(سوره روم-آیه 21)
همه ما بخوبی بر این باور هستیم که خانواده یکی از ارکان اصلی نظام اجتماعی است. و سلامت خانواده محیطی مناسب برای رشد و تعالی زوجین و فرزندان آنان خواهد بود.اصولاً روابط زوجین به چهار پایه اصلی ارتباطات عاطفی،ارتباطات شناختی،ارتباطات اقتصادی و ارتباطات جنسی شکل می گیرد. و هرگونه اختلال در فرآینددو طرفه ی ارتباطات می تواند زمینه ای جهت بروز مشکلات و تزلزل در تحکیم خانواده باشد.
ارتباط جنسی،اساسی جهت سلامت روان و بقای نسل سالم است که معمولاً اطلاعات جنسی به صورت پراکنده از دوران بلوغ،از طریق مطالعه،دوستان و محیط مدارس کسب می شود و بدون کسب اطلاعات کامل و منسجم و واقعی ،افراد در شروع بزرگسالی زندگی مشترک خود را آغاز می کنند،به طبع اطلاعات ناقص،غلط،آمیختگی با خرافات و راهنمایی توسط افراد ناآگاه پایه ای جهت به خطر افتادن سلامت روان افراد می گردد.
متاسفانه در فرهنگ حاضر علیرغم افزایش نسبی اطلاعات زوجین در مورد سایر جنبه های زندگی مشترک به وفور مشاهده می شود که برخی از رفتارهای نامناسب هریک از زوجین در زمینه عملکرد جنسی زمینه ساز مشکلات فراوانی شده است،چراکه هنوز بسیاری از مردم بواسطه برخی تفکرات بی پایه و اساس از صحبت در مورد مسائل جنسی امتناع می ورزند و بحث کردن در مورد این مسائل را کاری ناپسند و ناشایسته می دانند.
و همین مسئله مسبب آن شده که بسیاری از بیماریهای های جنسی زوجین خاموش بماند و در طول سالهای زندگی زناشویی با آن دست و پنجه نرم کنندو هیچ صحبتی ازآن حتی به همسرانشان نگویند، به عنوان مثال:عدم آگاهی در مورد نحوه ی به ا.ر.گ.اس.م رسیدن زن در طول سیکل جنسی سبب شده است تا بسیاری از زنان از لذت جنسی کافی در این رابطه برخوردار نشوند و این عمل را صرفاً برای رضایت همسران خود انجام دهند.و یا برخی رفتارهای پرخطرجنسی که مرد از زن تقاضا دارد و سبب انزجار بیشتر زن و عدم رضایتش از عملکردهای جنسی می شود،نیز به مشکلات بیشتر در این زمینه دامن می زند.
باید پذیرفت که کشورمان به دلیل برخی مسائل اجتماعی ،فرهنگی،دینی و... در زمینه اطلاع رسانی در این حیطه نامناسب عمل کرده است،شاید بهتر می بود اگر در مراکز مشاوره ازدواج صرفاً در مورد روشهای جلوگیری از بارداری صحبت به میان می آمد در مورد چگونگی عملکردهای جنسی(پوزیشن ها ،نحوه های صحیح نزدیکی برای کسانی که از بیماری خاصی مثلاً قلبی رنج می برندو...)نیز آگاهی داده می شد تا از بسیاری از مشکلات و عواقب آنها جلوگیری بعمل آورد.
کتابها اما در این زمینه نقش پررنگ تری داشته اند و باید گفت در چنین وضعیتی در آینده نیز خواهند داشت که از سایر منابع بهتر و بیشتر قابل اطمینان هستند پیشنهاد می شود زوجینی که در این زمینه خواهان کسب اطلاعات بیشتری هستند به این دسته از کتب مراجعه کنند.
(اما پرواضح است که در زمینه اطلاع رسانی هیچ چیزی جای رسانه های گروهی از جمله تلویزیون و مجلات و روزنامه ها را نمی گیرد...و جای تحلیل و گفتمان در این زمینه درمیان این رسانه ها خالی است.)
نباید از صحبت و بحث در این زمینه ترسید و عرق شرم ریخت،باید از شنیدن این جمله که علت بیش از 60 درصد طلاقها در ایران به دلیل مسائل جنسی است ترسید و عرق شرم ریخت...
*واکنش زنها بعد از نگاه شوهرشون
زن اروپایی:عزیزم این نگاهت رودوست دارم
زن ایرانی:چیه لامصب ؟ بیا منو بخور 
فیمینیسم نوشت:متاسفانه بسیاری از بانوان،به دلیل ترس حیا و شرم و عدم آگاهی کافی در زمینه مسائل جنسی در بکارگیری سیاستهای صحیح و به موقع در پاسخ به نیازهای جنسی همسرانشان ناتوان هستند و همین باعث می شود که گاهی متهم ردیف اول شناخته شوند.و گاهی دست مایه چنین طنزهایی شوند!
احساس مسئولیت نوشت: حس کردم به عنوان یک ماما
به دلیل اینکه یکی از وظایفم و حیطه های شغلی ام در این زمینه است بهتره در مورد این مسئله هم کمی صحبت کنم
پست های بعدی نوشت: در پستهای بعدی به سایر جنبه های عمومی و اختلالات جنسی شایع هم خواهم پرداخت.

مسئول ثبت آمار زایمانی در استیشن: بچه اش چییییییییییییییییه؟
من در زایشگاه: پسرهههههههه
خانمی که تازه وضع حمل کرده: چی؟! بچه ام پسره؟!
من:آره عزیزم پسره مبارکت باشه
همون خانمه که تازه بچه اش بدنیا اومده و پسره: راس می گید؟؟؟؟؟؟؟ :( ولی سونوگرافی گفته بود بچه ام دختره که!
من:حالا چه فرقی می کنه عزیزم چرا ناراحتی؟ :)
بهیار: خانم اسمت چیه بگو برم دم در از بابای بچه شیرینی بگیرم
حالا حتمن کلی خوشحال میشه
همون خانمه(بهیاره نه! همونه که تازه فارغ شده و بچه اش در کمال ناباوری پسره!): نه خانم ،شوهرم دختر می خواست آخه بچه ای اولیم هم پسره!کلی واسش سیسمونی دخترونه خریدم همه اش هم صورتی :دی
من:اشکال نداره عزیزم،فرقی نمی کنه مهم اینه که بچه ات سالم و سرحاله(تکراری ترین شعار دنیا)
حالا دوست داری چه اسمی واسش انتخاب کنی؟
خانمی که فکر میکرده بچه اش دختره ولی پسر از آب (مایع آمنیون)در آومده:اممممم بذار فکر کنم!
من: اسم پسر اولیت چی بوده عزیز دلم؟
خانم پسر زا : علی رضا، حالا اینم می خوام رضا بذارم خوبه؟!! 
من:
مسئول ثبت آمار زایمانی در استیشن: خانم اسم شوهرت چیههههههههه؟
خانمه که قرار بود دختر بدنیا بیاره و سیسمونی صورتی خریده بود ولی بچه اش پسرشد(lol): رضا
من: یا امام رضا!عجب علاقه ای به اسم رضا داری خانم جان حالا اگه دختر می شد می خواستی اسمشو چی بذاری؟
همون خانمه که....آره درست حدس زدید
قرار بود دختر بدنیا بیاره ولی بچه اش پسر شد سیسمونیشم همه ش صورتی بود: راضیه

حرفهای بو دار (7)
حرفهای مزه مزه نشده (3)
فقط به خاطر اینکه یک ماما هستم (11)
وقتی با خودم حرف می زنم (41)
کودکانه هایم (1) 