

دریچه ای به سوی زندگی،یک پنجره،حتی یک روزنه وقتی غنیمت است که باارزشترین آرزوی بشر یعنی آزادی از وی گرفته شود.زندان را معمولاً پنجره ای نیست و اگر هست برای آن است که نور به داخل راهی بیاید، نه آنکه زندانی با جهان و هرچه در آن هست،با آزادی ربطی و رابطه ای داشته باشدپس جستجو آغاز می شود. آدمی است و هزار ترفند و هزار چاره دارد انسان حیوانی است نوعی دیگر که به هیچ تلبیس وحیل نمی توان پای اندیشه اش را به بند کشید هر چه محدودش کنی بیشتر فکر می کند،هرچه در بندش کنی خیالش بلندتر می شود هرچه شکنجه اش کنی مقاومتش افزون تر می شود.
باری انسان است و زندانبانان می دانند که چقدر راه حل دارد و آدمی وقتی از بیرون وارد آن راهروها و بندها می شود در می ماند از این همه چاره که گروهی انسان یافته اند تا در بند هم بتوانند همانگونه بمانند که وقتی آزاد بودند یا شبیه آن.
پ.ن:متنی که خوندید از کتاب دربند اما سبز یادداشتهای زندان ،نوشته مسعود بهنود بود،خوندن کتاب حس جالبی رو بهم داد و منو به شدت بفکر فرو برود کتاب در فصلهای مختلفی فهرست بندی شده و درجای جای کتاب لحظه های مقاومت یک زندانی محبوس در سلول انفرادی و احساسات و دلنوشته های آن از روزهای سخت حبس بیان شده،اما چرایی انتخاب این بخش از کتاب این بود که شاهواژه ای بنام آزادی در اون می درخشید و باعث می شد ناخوداگاه ذهن رو به سمت اون آرمانها و مفاهیمی که ازاین واژه داره رهنمود کنه...یکی از مفاهیم آزادی که با خوندن این بخش ذهن منو بخود مشغول کرد این بود که چقدر خوب می شد که انسان می تونست از محبسی بنام دنیا هم آزاد بشه و محکوم به یک جسم صرفاً مادی و خاکی نباشه،نه به این معنا که زندگی رو پایان ببخشه و رهسپار دیار دیگری بشه،که بتونه از تعلقات دست و پاگیر دنیوی که باعث میشن روح نتونه متعالی بشه و پرواز کنه رهایی پیدا کنه و بتونه عظیم تر شه روحش رو جلا ببخشه در این صورت وسعت نگاهش به افق بیشتر میشه شوق زندگی در اون متجلی میشه ،برای من دست یابی به این شرایط نوعی آزادی محسوب میشه اینطور باعث میشه از اسارت تن خارج شم.و روحم را به پرواز در بیاورم،باید بتوانم راهی برای گریز پیدا کنم. یک دریچه،یک پنجره... تا همچنان نیز سبز بمانم و ریشه بدوانم

چه تنگنای سختی!
یک انسان یا باید بماند با برود.
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست!
پ.ن1:وقتی که حرفهای دلمان از زبان دکتر شریعنی جاری می شوند
پ.ن2:فقط بخاطر اینکه دلم برای خودم و وضع مملکتم میسوزه:
به گزارش واحد مرکزی خبر ، نمایندگان با اصلاح ماده 28 قانون انتخابات مجلس، شرط مدرک تحصیلی را از لیسانس به فوق لیسانس تغییر دادند و یک دوره نمایندگی را به عنوان یک پایه مدرک تحصیلی مطرح کردند....
از اونجایی که همه ما آدما واسه خودمون یه حریم خصوصی داریم و دوست داریم توی اون حریم به خیلی از افکارمون و به خیلی از رویاهامون فکر کنیم من چند وقت پیش برای رونق بخشیدن به این حریم خصوصی یکی از سی دی های سخنرای استاد قمشه ای رو خریداری کردم تا ازسخنان فوق العاده ارزشمندش درس بگیرم باورکنید وقتی کلام زیبای استادو درباره زندگی موسیقی زن و... میشنونم چقدر احساس طراوت میکنم و خوشحالم که هنوز شخصی مثل ایشون توی حریم من و دنیای من راه داره،داشتم بایکی از دوستانم صحبت میکردم و بهش گفتم که استاد چه حرفهای نابی در مورد زن و شخصیتش می زنن که پرید توی این ذوقم و گفت: حالی داری ها مستانه ولمون کن بابا!این حرفش اولش خیلی برام ناراحت کننده بود بعد که کمی فکر کردم دیدم نه با توجه به وضعیت و طرز تفکراتی که داره پر بیراه نمیگه!دلم برای دوستم و امثال دوستم سوخت که هنوز اندیشه خودشونو در یک سطح قرار دادن و از این چیزی که هستن نمی خوان بالاتر برن نمی خوان توی مسیر رشد و تعالی قرار بگیرن و مفهوم زندگی رو درک کنن و دلشونو و بواسطه خیلی از ناملایمات پیش آمده به چیزهای آنی و زودگذر خوش کردن و به چیزی بهتر و سودمندتر ازاون فکر نمیکنن،دلم برای تمام هم نسلهای خودم که دارن از مسیر اصلی منحرف میشن می سوزه وقتی همه افکارشون اینه که برای ظاهر فرداشون چه تدبیری بیندیشن و چطوری سایر مسائل بی اهمیت زندگی شخصیشونو به رخ دیگران بکشونن هم دلم میسوزه...زمان از خواب غفلت بیدار شدن فرا رسیده زمان اینکه خیلی از ماها بخودمون بیایم و ببینیم کی و چی هستیم و در پی چی هستیم فرا رسیده!ما ها ی که مدام از وضع و شرایط فعلیمون شکایت میکنیم ماهای که در پی رسیدن به چیزهای که عامل پیشرفت مارو فراهم بکنن هستیم اما در مسیرش قرار نگرفتیم...ودرست نمیدونیم میخوایم چکارکنیم تا از این وضع رهایی پیدا کنیم واسه همینه که مدام لب به شکایت میبریم و از وضع و روزگار و خلاصه هرچی جلو راهمون قرار بگیره لب به شکایت می بریم،اما من فکر میکنم بهترین راه میتونه این باشه که اول خودمون تصویر روشنی از خواسته ها و آرمانهامون توی ذهنمون داشته باشیم بعد راه های رسیدن به اونو ترسیم کنیم و کم کم این افکار و به سایرینی که خواستار تغییر و آگاهی هستند هم منتقل کنیم.و یادمون باشه افکاری رو تو ذهن بپرورونیم که نشاءت گرفته از ذهن خودمون باشه افکاری که اصولی و بنیادی باشن افکاری که در رسیدن به رشد و تعالی ما واقعاً بتونن تاثیر گذارباشند،افکاری که با فطرت و انسانیتمون ،فرهنگمون و دینمون متناقض نباشن...افکاری که روشن باشن افکاری که سبز باشن و رشد کنند تا زمانی که شکوفه بزنن.
پ.ن۱:حریم خصوصی رو خیلی دوست دارم اونجا به خیلی از رویاهام نزدیک تر میشم خواستم اینم به دوستم بگم که دارم به کلاس آموزش فرانسه میرم که از ترس باز تو ذوق زدن و حال داری دختر اون!پشیمون شدم...میدونید یکی از دلایل یادگیری زبان فرانسه برای من اینه که چون در حال حاضر نمیتونم به اون کشور سفرکنم بنابراین ترجیح دادم تا زمان آماده شدن مقدمات سفر زبون اون کشور رو که بنظرم خیلی هم زیباست رو یاد بگیرم و بیشتر با فرهنگشون آشنا بشم...بقول معروف گر نتوان آب دریا را چشید بقدر تشنگی باید چشید خب اینم یه مدل از دست یابی به آرزوهاست دیگه!....شاید پرتقال طبیعی کنارت نباشه نا بتونی آب اونو بگیری اما شربت پرتقال که هست!
پ.ن۲:حالاتو دوست خوبم بگو دوست داری چه تفکراتی رو تو سطح جامعه گسترش بدی که به رشد و آگاهی همه افراد جامعه کمک کنه تا بتونی راحتتر این وضع و شرایط و تحمل کنی یا اصلا اونجوری که خودت دوست داری تغییرش بدی؟ تا تو هم بتونی توی خلق یه سری شرایط ایده آل سهمی داشته باشی...دوستان عزیزمیتونن شرایط ایده آل خودشونو که منطبق با مورادی که قبلاْ گفتم بگن و شرح هم بدن که چه راهی بهتره که بشه به این شرایط و اوضاع آرمانی رسید...فکرنمی کنید دیگه وقت اون رسیده که دست ازبهانه گیری و ایراد و ای بابا مملکته داریم و این مدل حرفا دست بکشیم و کاری بکنیم؟!
مگه یه آدم چقدر میتونه صبوری کنه چقدر میتونه دردبکشه و صداش در نیاد چقدر میتونه بغضشو تو گلوش خفه کنه تا اشکاش رو گونه هاش نشینه...نه مثل اینکه این صبوری این مقاومت این کمر خم نکردن این بزرگوار بودن از تاثیرات نخلهای همیشه سبز و استوار خرمشهره تاثیر رود رون کارونه نمی دونم تا حالا خرمشهر اومدین یا نه،اما اگه از بزرگترای دور و اطرافتون درباره خرمشهر بپرسید حتما میشنوید که یه روزی خرمشهر ملقب به عروس شهرها بود عروسی که بعدها تبدیل به عروس خونین شدو خیلی ها را ماتم زده و سیاه پوش جوانان شهر کرد،عروسی که داغ عروسی و شادی رو دل خیلی از مادرها برجای گذاشت تا دیگه هیچ وقت لبخند پسرایی که تازه پشت لبشون سبز شده بود رونبینن،تا دیگه هیچ وقت صدای شوت کردن توپ های پلاستیکی چند لایه رو که محکم میخورد وسط پنجره همسایه رو نشنون...مردم عروس شهرها سالهاس که داغ و حسرت این تلخی عزیزان از دست رفتشونو به خون دل میکشن ،سالهاس که هنوز وقتی تو کوچه پس کوچه شهر قدم برمیدارن و آثار جنگ و خمپاره هارو که رو در و دیوار خودنمایی میکنن رو میبینن چندین دقیقه محو تماشا میمونن و با دستهای خسته اشکهای حلقه زده به دور چشم رو پاک می کنن و دوباره مثل یه رهگذر از اون کوچه میگذرن اونقدر صبور و سنگین به عبورشون ادامه میدن که هیچ کس حتی متوجه آه کشیدنشون نشه،مردم خرمشهرسالهاس که رنج و درد و تحمل میکنن ...می دونستید؟
پ.ن:طبق قراره هرساله تو این دوسه روزه خرمشهر پرازمهمان و ورود و خروج مسئولین! میشه جالب اینجاست اونها زمانی قدم رنجه میفرماین که شهرپراز تزئینات و خنده وشادی مردمه و همه فکرمیکنن خب همه چیز انگارآرومه این مردم چقدر خوشحالن از چشماشون معلومه و دیگر هیچ نیاز و دردی هم ندارن...این انصافه؟!
پ.ن2: ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته....مادربزرگم هروقت این (مداحی)آهنگو میشنوه کلی گریش میگیره و یاد پسر شهیدش(دایی) میفته آخه ایشون قبل از آزاد سازی خرمشهر بشهدات میرسن...(کلیک کنید)
پ.ن3: درباره جنگ و چرایی این جنگ و تبعات وسایرآثار ویرانگرش حرف زیاد دارم...اما بوقتش میگم.
پ.ن4: روز مادر رو به همه مادران عزیز تبریک میگم بویژه مادر عزیزم که این چندساله برای من هم مادر بود هم پدر...

حرفهای بو دار (7)
حرفهای مزه مزه نشده (3)
فقط به خاطر اینکه یک ماما هستم (11)
وقتی با خودم حرف می زنم (41)
کودکانه هایم (1) 