حرفهایی برای گفتن و شنیدن - یک ماما با چکمه های سفید

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد، که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟

 

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
به خاطر یک مشت امضاء
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 9:53 PM روز سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391
 

اتاق شماره1:بایداین نامه رو ببرین پیش آقای فلانی ایشون باید امضاء کنن

اتاق شماره2:صبرکنید مگه نمی بینید چقدر سرم شلوغه پرونده تونو بذارید رو میز به وقتش بررسی می کنم!

اتاق شماره3:نه،کی گفته باید بیاید اینجا،باید برید پیش خانم بهمانی اونجا کارشو پیگیری کنید!

اتاق شماره4: آقای مدیر تشریف ندارن،رفتن سمینار،بهتره هفته دیگه بیایید!

اتاق شماره5:نامه رو ببرید اتاق تایپ!

اتاق شماره6: چرا اومدین اینجا،گفتم که باید برید دبیرخونه طبقه 8 اتاق 456 درضمن آسانسورهم خرابه!لووول

اتاق شماره 7:متاسفم این نامه هنوز چندتا امضای دیگه کم داره...نمیشه الان کاری کرد!کار استعلام هنوز ناتمومه!

اتاق شماره8:این مربوط به من نمیشه،باید خانم بهمانی دستورشو صادر کنن برید پیش ایشون!

اتاق شماره9: این درخواست هنوزدرحال بررسیه ،کارش طول میکشه!متوجه هستین که!!!

اتاق شماره10:اتوماسیون مشکل داره...معلوم نیست کی راه بیفته،اینقدر هم سوال نپرسین!

.

.

.

*دقیقاً چندبار شده این جملاتواز زبان کارمندان برخی ادارات بشنوید؟چندبار شده پله هارو یکی دوتا کنید تا زودتر ازاینکه مدیرمحترم از اتاقشون خارج شن،شما به ایشون برسید؟چندبارشده بعداز خروج از این ادارات جملات محبت آمیزنثار جمیع ازدست رفتگان برخی کارمندان(علی الخصوص عمه های آنها!) کنید؟چندبارشده به این و اون بگید 10کیلو کم کردم بس که این پله هارو بالاو پایین رفتم؟!رشوه وای وای....نه دیگه اینجاشو من نیستم،یعنی حاضرنیستم واسه خاطریه امضاء یه قرون هم بدم!(چندبارشده این جمله رو خطاب به اونایی که دلشون خوشه و بهتون میگن بابا حالا یه شرینی بهش بده ببین چطوری کارتو راه میندازه اصلن سه سوته  ها!!!)

نمیدونم تا حالا چندبار شده که این جملاتو بگید یا بشنوید...اما هممون خوب میدونیم که طی شدن روند اداری  برای یه امضای کوچولو در بعضی از ادارات حکم عبور از هفت خان رستم رو داره و باعث میشه از خودمون بپرسیم الان هدف من از زندگی چیه؟!!



 
ادامه مطلب...
comment نظرات (23)
 
 
کلاس عشق
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 2:38 PM روز سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391
 

پ.ن1:روز معلم رو به همه معلمهای عزیز و دوست داشتنی تبریک میگم و براشون از خداوند آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون  دارم و امیدوارم در تعالی هرچه بیشتر نظام آموزشی بتونن گامهای مستحکم تری بردارند.
پ.ن2:کلاس درس استاد شفیعی کدکنی

 
comment نظرات (11)
 
 
وقتی همه چیز پنجاه پنجاه می شود
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 7:08 PM روز پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391
 
آدام جوانی 27 ساله است که در رادیو مشغول به کار است. آدام پسری آرام و با تلاش و بسیار جدی است که برای بهترین بودن در شغلش، همه کاری انجام می دهد. اما مدتی است که او، دردی در ناحیه ستون فقراتش احساس می کند؛ به حدی که در مواقعی ، این درد زندگی را برای او مختل می کند. آدام پس از مراجعه به پزشک و انجام آزمایشات پزشکی با این حقیقت روبرو می شود که مبتلا به سرطانی بسیار نادر در ستون فقراتش شده و این حقیقت بدان معناست که او با روزهای سختی را در زندگی شخصی اش روبرو خواهد شد. آدام بعد از آگاهی از این موضوع نزد دوستانش بر می گردد و این مسئله را با آنها در میان می گذارد. دوست دختر آدام به نام ریچل به محض شنیدن این خبر به آدام می گوید که به او کمک خواهد کرد تا بر این بیماری غلبه کند، دوست صمیمی آدام به نام کایل نیز سعی می کند تا با بردن آدام به مکانهای مختلف روحیه او را بالا ببرد اما همه این خوش رفتاری ها در ادامه تغییر می کند و...
پ.ن1: این خلاصه داستان فیلم پنجاه پنجاه بود...نسبتاً فیلم خوبی بود،یک فیلم کمدی-درام  این فیلم  تا بحال برنده فستیوال فیلم آسپن از نگاه تماشاگران / نامزد بهترین فیلم کمدی و بهترین بازیگر مرد نقش اوب گلدن گلوب و برنده بازیگر سال فستیوال فیلم هالیوود بوده است.
پ.ن2:همه ما گاهی در موقعیتهایی قرار می گیریم که همه چیز در نظرمون 50/50 میشه درست در همین شرایطه که باید بهترین و عاقلانه ترین تصمیم رو بگیریم و بیشتر به 50 درصدی که احتمال موفقیتمون هست فکر کنیم...شاید این بهتر باشه.

 
comment نظرات (23)
 
 
کاش های زندگی
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 11:09 AM روز یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391
 


کاش می شد زندگی را هم عوض کرد٬


مثل «چایی»٬

وقتی که سرد می شود...!

*ریحانه السادات موسوی





روم سیاه نوشت:از همه دوستان عزیزم که لطف کرده بودند و نظرات زیبای خودشونو ارسال کرده بودند تشکر میکنم و ایضاً عذر خواهی هم میکنم!بعدازاینکه همه نظراتو پاسخ دادم نفهمیدم چی شد!همشون حذف شدن....خیلی شرمنده همه شدم! :((



 
comment نظرات (29)
 
 
تلخند
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 00:34 AM روز پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1391
 


هاردی : فردا دم آفتاب اعداممون می کنن

لورل : کاش فردا ابری باشه

___________________________________________________________________________

*ازاین بعد به فهرست موضوعات بخشی بنام کودکانه هایم اضافه می شه که در اون به مرور برخی ازخاطرات کودکی ،مثل بازیهای اون دوران،فیلمها و کارتونها،شادی ها و ترسها و یه عالمه چیزای دیگه پرداخته میشه...که قطعا خیلیهاشون تداعی کننده خاطرات بهترین سالهای عمرمون خواهندبود.                                                



 
comment نظرات (7)
 
 
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>