نویسنده :
مستانه قوامی - ساعت 4:53 PM روز سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1390
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم های من نگاه کن
روز در چشمان من است
به سپیدی چشم های من نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.
ضمیمه نوشت: می تونید اینجا با صدای زنده یاد حسین پناهی دکلمه این شعررو گوش بدید.
حس نوشت:هرگز جلوی هیچ مردی زانو نمیزنم به جز پسرم آن هم فقط برای بستن بندهای کفشش
نویسنده :
مستانه قوامی - ساعت 01:19 AM روز جمعه 21 بهمن ماه سال 1390

من همینجا رسماً اعتراف میکنم هوش ریاضیم درحد شلغمه،و هیچ وقت به درس منفور و وحشتانکی مثل ریاضی علاقه مند نبودم الانم نیستم درآینده هم نخواهم شد!و در طول سالهای تحصیلیم به آوردن نمره ای در حد پرنده کوچک خوشبختی (10حالا فوقش11)قانع و راضی می شدم!القصه امروز برای انجام یه سری کارهای بانکی مجبور شدم که به بانک...برم بعدازاینکه یه سری اعداد و ارقام رو شنیدم که کارمندبانک فرمودند باید بنویسم و درانتها هم امضاء کنم برای یه لحظه حس کردم که کارمند مربوطه به شدت به خون من تشنه اس و قصد شکنجه گری روح من رو داره!در اون لحظه عرق سردی به روی پیشونیم نشست دستانم شروع به لرزیدن کردن و قلبم داشت از کار می افتاد و متوجه شدم علایم حیاتیم درحد میت افت کردن!،باخودم گفتم وای خدایا حالا چجوری این اعدادو بنویسم نکنه یه صفرش کم و زیاد شه نکنه وقتی دارم نوشتاریشو می نویسم اشتباه کنم و کارمنده بهم بخنده! نکنه بره به رئیس بانک بگه که این خانمه این عددو اشتباه نوشته!و بعدش رئیس بانک بگه دیگه من حق ندارم پامو دراین بانک بذارم! نکنه به بقل دستیش هم بگه و هردوشون مسخرم کنن!،اما بعدازلحظه ای بخودم آومدم و سعی کردم این افکارمنفی رو ازخودم دور کنم و به خودم مسلط بشم و بیاد بیارم که روز قبلش ماهی نوش جان کرده بودم و حتمن هنوز آثار فسفر اون ماهی تو مغزم باقی مونده و میتونه کمک حالم باشه یه نفس عمیق کشیدم و خودکارمو از کیف مذبور خارج کردم که این مسئله ریاضی بانکی که برای من حکم حل یه مسئله ای انتگرالی رو داشت را حل کنم ،سر خودکارو که برداشتم که شروع کنم بنوشتن دیدم که معجزه و امداد غیبی ای در حال وقوعه و اون چیزی نبود جز اینکه خودکارم نمی نوشت!
هورااااااااااااحس رهایی و پرواز در اون درلحظه بهم دست داد و به شدت ذوق زده شدم بهترازاین نمیشد دیگه نیازی به زجر کشیدن و ترسیدنم نبود اینطوری رو کردم به کارمندمحترم بانک :دی و درکمال خونسردی و ریلکسیشن به ایشون گفتم که ببخشید آقا متاسفانه خودکارم نمینویسه
!و حواله های بانکی رو بسمتش کشیدم!و اونم ازاونجایی که کارمند بسیارمحترم و باشخصیتی بود و نمیخواست خاطر یه لیدی جوان رو مکدر کنه باکمال احترام گفت که: خواهش می کنم خانم مسئله ای نیست من خودم براتون می نویسم
من:
اوه..متشکرم آقا
پ.ن1:خدا بخیر گذروند!آخه اینم شد عدد:187265300!
پ.ن2:یادمه کلاس چهارم دبستان بودم و روز اعلام نمرات ریاضی ...چشمتون روز بد نبینه این خانم معلم ما شروع کرد به خوندن نمرات و دل تو دل من نبودکه این بار چه گندی زدم!از طرفی گفته بود که بچه هایی که نمره تک گرفتن باید بیان پیش تخته سیاه بایستن و فردا باخونوادشون بیان تقریبا همه اسامی خونده شد و فقط من موندم که دیدم اسممو صدا زد!نمره من شده بود 9/75 صدم!لامصب یه بیست پنج صدم نداد من 10 بشم..کلی هول و ولا تو دلم داشتم که حالا چی به خونواده ام بگم با چه رویی برم خونه و این حرفا!خلاصه وقت گفتن نمره در جمع خونواده شد منم کم نیاوردم و با اعتماد به نفس گفتم من بالاترین نمره تک کلاسو آوردم!
خونواده:

البته تو کارنامه تحصیلیم نمره 18 هم در درس ریاضی دوره دبیرستان داشتم!که در نوع خودش شاهکار محسوب میشد!
پ.ن3:خو سخته ریاضی!
نویسنده :
مستانه قوامی - ساعت 12:46 PM روز سه شنبه 18 بهمن ماه سال 1390

این چند ماه
که منتظرت بودم
به اندازۀ چند سال نگذشت
به اندازۀ همین چند ماه گذشت
اما فهمیدم
ماه یعنی چه
روز یعنی چه
لحظه یعنی چه
این چند ماه گذشت
و فهمیدم
گذشتن، زمان، انتظار
یعنی چهدکترافشین یداللهی
ترانه نوشت:این ترانه رو زنده یاد جهان برای همسرش خونده...بنظرم خیلی عاشقانه و زیباست.
دنیای آروم 
نرم نرمک می رسد اینک بهار نوشت:دوستان سلام این روزها هوای اهواز فوق العاده بهاری و خنک شده جای همتون سبز...،کم کم دارم وارد مرحله جدیدی از زندگی میشم احساس می کنم دیگه باید همونی بشم که می خواستم باید خودمو برای مواجهه با تغییرات جدید آماده کنم. ذهنم به شدت در گیر وقایع پیش رو شده....و می دونم که در نهایت باید بعداز آرامش ،تفکر و در نهایت توکل بهترین اقدام رو انجام بدم.
اصلاحیه نوشت:دوستان عزیزم منظور از ورودم به مرحله جدید زندگی اون مرحله ی نیست که اکثر به ذهنشون رسید!منظورم بیشتر مربوط میشد به ورود به دنیای کارو دوره طرح و رسیدن به اهداف و تحقق اونها بود...دوستتون دارم
نویسنده :
مستانه قوامی - ساعت 06:52 AM روز چهارشنبه 12 بهمن ماه سال 1390
حسین فردوست از دوران کودکی به عنوان دانش آموز دبستان نظام وارد کلاس مخصوصی شد، که رضاخان برای ولیعهدش محمد رضا پهلوی ترتیب داده بود. رضا خان که تمایل داشت در کنار فرزندش دوست و همبازی درس خوانی باشد، فردوست را مورد توجه خاص قرار داد او به دربار راه یافت. بدینسان فردوست از کودکی نزدیک ترین دوست محمد رضا پهلوی و محرم اسرار او شد. با عزیمت ولیعهد به سوئیس برای تحصیل در کالج له روزه، فردوست تنها همکلاسی بود که به طور رسمی با او اعزام شد و طی سال های اقامت در سوئیس همچنان صمیمی ترین یار محمد رضا بود. طی این سال ها، این رابطه متقابل تعمیق یافت و چنان پیوندی پدید شد که گویی فردوست جزء مکملی از شخصیت و زندگی محمد رضا پهلوی است. با صعود محمد رضا به سلطنت، فردوست همچنان در کنار او بود و این رابطه چنان بود که شاه در کتاب ماموریت برای وطنم تنها کسی را که به عنوان دوست خود معرفی کرد فردوست بود :
نویسنده :
مستانه قوامی - ساعت 02:43 AM روز چهارشنبه 12 بهمن ماه سال 1390

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا
به یقین با (هر) سختى گشایشی است! (5)(آرى) مسلما با (هر) سختى گشایشی هست
پ.ن1:چند وقتی میشه که مشترک سرویس دریافت پیام کوتاه (آیه روز ) شدم( اینم واسه خاطر این بود که حداقل به این بهانه هم که شده بتونم روزی یه آیه رو بخونم و گرنه باید اعتراف کنم که خیلی از چنین کتابی دورم)گاهی یه سری آیه برام ارسال میشه که با حال اون روزم خیلی ارتباط داره حس می کنم خدا واسم از اون بالا پیامک میفرسته!
پ.ن2:خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید
برای خدا نوشت: خدایا منتظر گشایش و آسانی پس از سختیها هستم،من به وعده هات ایمان دارم و این ایمان ،امیدو شوق منو در رسیدن به روزهای خوب بیشتر می کنه.