دی 1390 - یک ماما با چکمه های سفید

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد، که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟

 

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
حرفی بزن
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 12:28 PM روز جمعه 30 دی ماه سال 1390
 


آنگاه که سکوت کردم تا شاید بیشترمرا بشنوی....تو چشمانت را بسته بودی


 
comment نظرات (16)
 
 
یک ترانه یک خاطره
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 9:46 PM روز دوشنبه 26 دی ماه سال 1390
 

گاهی شنیدن خیلی از ترانه ها و قطعات موسیقی خاطرات زیادی رو در ذهن ما تداعی می کنن بوِیژه یک سری از آهنگهای قدیمی که حال و هوای خاصی هم درونشون نهفته است،بیشتر می تونن در یادآوری خاطرات کمک کننده باشند.

*این ترانه زیبا رو به همه شما دوستان خوب و مهربانم  و بویژه به نویسنده وبلاگ خاطرات یک مسافر عاشق تقدیم می کنم.امیدوارم شما هم از شنیدنش لذت ببرید.

رفتم که رفتم______اجرا شده توسط گروه کر دختران 


 
comment نظرات (15)
 
 
این روزهای من
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 7:21 PM روز جمعه 23 دی ماه سال 1390
 

این روزا حس میکنم فقط دارم روزامو به شبها پیوند می دم بدون اینکه درست بدونم دارم چیکار می کنم و یا اینکه بخوام از زندگی لذت ببرم!ذهنم به شدت درگیر امور روزانه زندگی شده...وبدتر از اون فقدان تمرکزه که به شدت ازش رنج می برم.

از طرفی کار کردن در محیطی بنام زایشگاه که بیشتر وقایعش مربوط به تولد نوزاد و نشوندن لبخند روی لبهای یه مادره بهم حس آرامش بخشی رو میده، وقتی تلاش و تقلای یه مادر رو برای خروج جنین از دهانه رحمش می بینم وقتی می بینم که چه دردی رو موقع تولد نوزادش متحمل میشه و در نهایت با به دنیا آومدن فرزندش و شنیدن صدای گریه اش شروع به خندیدن می کنه همه خستگی و روزمرگی هام برای لحظه ای فراموشم میشه...ولی چند لحظه بعد ناخودآگاه به فکر فرو می رم و با خودم فکر می کنم این بچه ها چند سال دیگه وقتی هم سن و سال ما شدن قراره چه آینده ای پیش رو داشته باشن؟!

وقتی کارم  تموم میشه و میخوام برگردم از راننده میخوام منو جایی پیدا کنه که بتونم یه مسیر نسبتاً طولانی رو پیاده روی کنم تو این موقع دستمو توی جیب کاپشنم می کنم و شروع به پیاده روی می کنم و آروم آروم قدم بر می دارم به درختای کنار خیابان نگاه می کنم به استواریشون به زیبایشون به اینکه در تمام چهار فصل اینجا همیشه سبز هستند و اثری از ریزش برگ درشون دیده نمیشه! بعد که به یه مسیر پر ازدحامی می رسم به آدما نگاه می کنم به مدل چهره شون به اینکه آیا غمگین هستن یا شاد؟! به اینکه قدمهاشون تند بر میدارن یا کند؟!به اینکه تنها هستند یابا کسان دیگری هم قدم هستند؟به اینکه رنگ لباسهاشون ست هست یا نه؟!

وقتی به جایی می رسم که باید از بازار بگذرم نگاهمو به سمت ویترینهای مغازه می دوزم،اولین مغازه ،فروشگاه بزرگ اسباب بازی فروشیه پراز عروسکهای بزرگه که همشون دارن لبخند می زنن چهره های این عروسکها با اینکه خیلی طبیعی درست شدن ،با اینکه خیلیهاشون حرف می زنن میخندن،گریه می کنن گاهی وقتا شیر میخورن و حتی دندون هم در میارن!اما هیچ احساسی رو در من بوجود نمیارن و اون لحظه دلم برای عروسکهای پلاستیکی خودم که وقتی برای اولین بار دستم می گرفتم بوی سفره نو می دادن تنگ میشه و دلم برای بغل کردن اونها به سالهای کودکیم پرواز می کنه...

بعداز لحظه ای توقف راهمو از سر می گیرم ومغازه ی بعدی که توجه مو به سمت خودش بر خلاف همیشه جذب میکنه طلا فروشیه، بعداز مدتها هوس می کنم که به طرحهای جدید انگشترها و دستبندها نگاهی بندازم،بعدازاینکه به ویترین نزدیک میشم ،هیچ طرح جدیدی از انگشتر و دستبند و...نمی بینم و تنها چیزی که در اون ویترین خود نمایی میکرد انواع و اقسام مدلهای حلقه نامزدی و ازدواج بود طرحهای زیبایی بینشون پیدا کردم حلقه های ساده و با نگینهای کوچیک بیشتر از همه منو به وجد آوردن اما خب فعلاً نه مجال انتخابشون بود و نه چیز دیگه ای!

بوی خوش ذرت مکزیکی با سس فراوون و بوی قارچ و کره از وقتی که کنار طلافروشی ایستاده بودم  حس چشایی منو تحریک کرده بود هوا ابری و یکمی هم سرد بود اما هیچ کدوم از اینها بهانه ای برای نشستن یا حتی راه رفتن و خوردن ذرت مکزیکی در اون شرایطم نبود!بادکنک آدامسو تو دهنم می ترکونم و راهمو ادامه می دم!

هیچ وقت نفهمیدم چرا خانما مثل آقایون برای خوندن تیترهای روزنامه ها و مجلات کنار کیوسک ازدحام پیدا نمی کنن!!به کیوسک روزنامه فروشی که رسیدم از فرصت استفاده کردم و نگاه سریعی به انواع و اقسام تیترها و تصاویر مجلات و روزنامه ها انداختم بعضیهاشونو که برام جالب بودن هم ورق زدم اما در نهایت با این فکر که خوندن سایر مطالب و خبرها از اینترنت برام راحتتره راهمو گرفتم و ازکنار کیوسک گذشتم.

وقتی میدونی یکی منتظرته ،چشم براهته برای اومدنت لحظه شماری میکنه دوست داری که یجوری این محبتشو قدر بدونی و بهش بگی که از اینکه نگرانمی خوشحالم و این برام خیلی مهمه همه اینا بهونه میشن که از پیرزن گل فروشی که یه کناری بساط گل فروشیشو پهن کرده دو شاخه گل رزسرخ انتخاب کنم و برای مادر عزیزم اونارو هدیه ببرم.

نور سبز مناره های مسجد که با تاریک شدن هوا روشن میشن حس خوبی رو بهم می دن نگاهمو به سمت آسمون ابری می برم و صدای اذان در گوشم همون لحظه طنین انداز میشه و زیر لب شروع به دعا کردن می کنم به یاد میارم که یکی از لحظه های استجابت دعا لحظه ی اذانه،خدایا...

جمعیت شهر هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه برای اینکه دیرنرسم و به ترافیک برخورد نکنم  اینبار سریعتر قدم بر میدارم و به چیز دیگه ای در امتداد مسیر فکر نمی کنم...!!!


 
comment نظرات (21)
 
 
وضع ما کویته
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 01:34 AM روز چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390
 


 کارمفید در ایران فقط یک ساعت و 4 دقیقه است!

پایین بودن میزان ساعات مفید کاری روزانه در ادارات دولتی و بخش خصوصی کشور، سهم کار مفید هر روز را به شدت کاهش داده، در حالی که سهم ناهار خوردن، تلفن کردن و چای نوشیدن از انجام کار مفید بیشتر است. 
 بر اساس آمار به دست آمده، میزان کار مفید هفتگی در ایران هم اکنون ۶ تا ۷ ساعت است، همچنین متوسط کار روزانه مفید در بخش دولتی ایران یک ساعت و چهار دقیقه و در بخش خصوصی دو ساعت و شش دقیقه است. 
براساس آمارها ساعت کار مفید هفتگی در ژاپن هم اکنون ۴۰ تا ۶۰ ساعت و در کره جنوبی ۵۴ تا ۷۲ ساعت است. علاوه بر این، آمارها نشان می‌دهد که سرانه کار مفید در ایران سالانه ۸۰۰ ساعت است. بنابراین ایران در رده سوم کمترین ساعات کار مفید سالانه در جهان پس از کویت با ۶۰۰ ساعت و عربستان با ۷۲۰ ساعت کار مفید قرار دارد.این میزان در ژاپن ۲ هزار و ۴۲۰ ساعت، در کره جنوبی ۱۹۰۰ و در چین هزار و ۴۲۰، آلمان هزار و ۷۰۰، در آمریکا هزار و ۳۶۰، در ترکیه هزار و ۳۳۰، در پاکستان هزار و ۱۰۰ و در افغانستان ۹۵۰ ساعت است.


پ.ن1:باورتون میشه؟!امروز صبح که این خبرو از رادیو جوان برنامه جوون ایرونی سلام!شنیدم داشتم از تعجب شاخ در می آوردم فکرشو بکنید ساعت کاری هفتگی ما فقط 6تا7 ساعته و از آخر سوم شدیم!!!اونم در کنار کشورهای کویت و عربستان!واقعاً شرم آوره!یعنی اگه الان وضع اقتصادی و معیشتی ما هم مثل کویت باشه باید حتمن بگیم وضعمون کویته دیگه نه؟!



 
ادامه مطلب...
comment نظرات (16)
 
 
سبز خواهم ماند
نویسنده : مستانه قوامی - ساعت 8:07 PM روز شنبه 17 دی ماه سال 1390
 



دریچه ای به سوی زندگی،یک پنجره،حتی یک روزنه وقتی غنیمت است که باارزشترین آرزوی بشر یعنی آزادی از وی گرفته شود.زندان را معمولاً پنجره ای نیست و اگر هست برای آن است که نور به داخل راهی بیاید، نه آنکه زندانی با جهان و هرچه در آن هست،با آزادی ربطی و رابطه ای داشته باشدپس جستجو آغاز می شود. آدمی است و هزار ترفند و هزار چاره دارد انسان حیوانی است نوعی دیگر که به هیچ تلبیس وحیل نمی توان پای اندیشه اش را به بند کشید هر چه محدودش کنی بیشتر فکر می کند،هرچه در بندش کنی خیالش بلندتر می شود هرچه شکنجه اش کنی مقاومتش افزون تر می شود.

باری انسان است و زندانبانان می دانند که چقدر راه حل دارد و آدمی وقتی از بیرون وارد آن راهروها و بندها می شود در می ماند از این همه چاره که گروهی انسان یافته اند تا در بند هم بتوانند همانگونه بمانند که وقتی آزاد بودند یا شبیه آن.


پ.ن:متنی که خوندید از کتاب دربند اما سبز یادداشتهای زندان ،نوشته مسعود بهنود بود،خوندن کتاب حس جالبی رو بهم داد و منو به شدت بفکر فرو برود کتاب در فصلهای مختلفی فهرست بندی شده و درجای جای کتاب لحظه های مقاومت یک زندانی محبوس در سلول انفرادی و احساسات و دلنوشته های آن از روزهای سخت حبس بیان شده،اما چرایی انتخاب این بخش از کتاب این بود که شاهواژه ای بنام آزادی در اون می درخشید و باعث می شد ناخوداگاه ذهن رو به سمت اون آرمانها و مفاهیمی که ازاین واژه داره رهنمود کنه...یکی از مفاهیم آزادی که با خوندن این بخش ذهن منو بخود مشغول کرد این بود که چقدر خوب می شد که انسان می تونست از محبسی بنام دنیا هم آزاد بشه و محکوم به یک جسم صرفاً مادی و خاکی نباشه،نه به این معنا که زندگی رو پایان ببخشه و رهسپار دیار دیگری بشه،که بتونه از تعلقات دست و پاگیر دنیوی که باعث میشن روح نتونه متعالی بشه و پرواز کنه رهایی پیدا کنه و بتونه عظیم تر شه روحش رو جلا ببخشه در این صورت وسعت نگاهش به افق بیشتر میشه شوق زندگی در اون متجلی میشه ،برای من دست یابی به این شرایط نوعی آزادی محسوب میشه اینطور باعث میشه از اسارت تن خارج شم.و روحم را به پرواز در بیاورم،باید بتوانم راهی برای گریز پیدا کنم. یک دریچه،یک پنجره... تا همچنان نیز سبز بمانم و ریشه بدوانم


 
comment نظرات (19)
 
 
   1      2   >>